به مدرسه عالی علوم انسانی خوش آمدید | تلفن تماس : 02166174081 | ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:

ویژگی تصویر

چشم انداز ما

  /  چشم انداز ما
  • الهیات سیاسی حاکم بر علم و نسبت نظام دانایی و قدرت: استغنای اهالی علوم انسانی و اجتماعی

در جامعه ایرانی بیش از هر دیدگاهی دیدگاهی قدسی و نخبه‌گرایانه نسبت به نسبت علوم اجتماعی و انسانی و عرصه سیاسی و عملی مقبول عوام و دانشگاهیان بوده است. در این دیدگاه رایج، جدابودن آکادمی و دانش آکادمیک رشتگانی  از محیط و تأثیرات بیرونی یک فضیلت محسوب می‌شود. .بر اساس چنین روایتی، اهالی اکادمی مخزنی از دانش را ایجاد می‌کنند که جامعه بعداً می‌تواند از آن بهره‌برداری کند؛ اما ورودی‌های این مخزن از بروندادهای اجتماعی آن جدا نگه داشته می‌شوند. وجه شگفت‌انگیز و شاهکار این تلقی از علم، این است که علم هم غیرسیاسی محسوب می‌شود و هم مرتبط با واقعیت و مسائل واقعی دانسته می‌شود؛ و همچنین  مفید فایده برای حل و فصل آن مسائل. علم به‌شکلی بی‌منتها، ذاتاً خیری سودمند است که به‌شکل خودبه‌خودی و به صورت کلی مرتبط با جامعه  تصور شده و به‌نحوی به آن سود خواهد رساند. اگر دانش آثار مثبتی داشته باشد، این فضیلت دانشمندان و اهالی علوم اجتماعی و انسانی خواهد بود، اما اگر هزینه‌بر، مضر و یا بی‌اثر باشد این به رذایل سیاستمداران و فرهنگ عمومی نسبت داده می‌شود. در دیدگاه اهالی علوم انسانی و اجتماعی، فعالیت‌های علمی آن‌ها آنقدر تخصصی هستند که به‌هیچ وجه قضاوت و نظارت بیرونی مردم عادی و سیاستمداران را بر نمی‌تابد؛ و مداخله‌ی افراد غیرمتخصص، چه درون و چه بیرون از آکادمی، این فرایند را مختل خواهند کرد  و  به نتایج گمراه‌کننده و حتی فاجعه‌بار منجر خواهد شد. دانشمندان نمایندگان جامعه برای هزینه کردن اعتبارات عمومی برای آموزش و پژوهش هستند؛ منتها نمایندگانی خودخوانده که در فرایندی غیرانتخابی صاحب این جایگاه شدند و جامعه و سیاست را برای مطالبه سودمندی و ارتباط دانش به زندگی و مسائلشان صاحب صلاحیت نمی‌دانند!

  • غفلت از معناداری و کارکرد علوم انسانی و اجتماعی ذیل سامان سیاسی

اگر نگوییم که بنیاد تأسیس علوم اجتماعی دولت‌ها بوده‌اند، اما حداقل علوم اجتماعی تا حدود زیادی محصول جانبی دولت‌ها بوده است و مرزهای دولت-ملتی را به عنوان محدودیت‌های (ظرف‌های) اجتماعی و ساختار فضایی تعیین‌کننده در نظر ‌گرفته می‌شده است. در این این فضا و ظرف تحلیلی که دانشمندان علوم اجتماعی از طریق آن سازماندهی زندگی‌ها را مفروض گرفته بودند، سایر برهم‌کنش‌ها ثابت فرض می‌شدند. چارچوب تحلیل و مفروضات اولیه و بدیهی علوم اجتماعی، سرزمینی و مبتنی بر دولت ملی است و توسعه و تکوین آن هم در همین چارچوب رخ داده است: جامعه‌ی جامعه‌شناس، اقتصاد ملی اقتصاددان کلان‌، نظام سیاسی دانشمند علوم سیاسی و ملت تاریخ‌دان، ذیل دولت-ملت مدرن معنادار می‌شدند و مسائل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، در قالب این هویت سیاسی جدید، یعنی دولت‌های ملی، پاسخ می‌یافتد. بر این اساس علوم اجتماعی در پاسخ به پرسش اجتماعی، و پرسش هویت ملی و در نسبت با طرح و چارچوبی سیاسی تکوین یافت.

اما اهالی علوم انسانی و اجتماعی در ایران اساساً چنین درکی از نسبت علوم اجتماعی با طرح سیاسی نداشته‌اند و سخن گفتن از چنین طرحی را به سخن گفتن درباره مزدوری و سیاست‌زدگی دانش تقلیل داده‌اند؛ حال آنکه هر طرحی از دانش و علوم انسانی-اجتماعی ذیل طرحی سیاسی معنادار می‌شود؛ چنانچه فوکو از امکان تولد علوم انسانی در ذیل جامعه انضباطی سخن گفت. آن  الهیات سیاسی که دانشمند را از نتایج و اقدامات سیاسی مبرا می‌داند، بر این بی‌نسبتی و جدایی علوم انسانی از سامان سیاسی دامن می‌زند. حتی وقتی در عصر جهانی شدن از بحران علوم اجتماعی سخن گفته می‌شود، در ایران سخن گفتن از بحران علوم اجتماعی به نزاعی ایدئولوژیک بدل می‌شود که عده‌ای بحران را انکار و گروهی سعی می‌کنند ناکارآمدی آن را به حکمی عام و تاریخی بدل کنند. در حالی که در عصر جهانی شدن و ظهور امر محلی، یکی از پیش‌فرض‌های انتولوژیک علوم اجتماعی (یعنی جهان به‌مثابه اجتماعی از دئولت‌های ملی) دچار بحران شده است، در منازعات ایرانی بر سر چگونگی به‌کار آمدن علوم اجتماعی در عصر بحران آن، از تغییر مفروضات فضایی-سرزمینی علوم اجتماعی سخنی به میان نمی‌آید. این غفلت و بی نسبتی مانع از در هم گره‌خوردن و هم‌افزایی هر نوع نظم و سامان سیاسی با علوم اانسانی و اجتماعی ارانی شده است.

  • فقدان ‌ارتباط سامان‌مند میان حکمرانی، خط‌مشی‌گذاری و مسائل آن با علوم انسانی و اجتماعی

در طی سال‌های توسعه ساختاری و بسط دولت‌های مدرن در اروپای غربی و امریکای شمالی، یعنی اواخر قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم، علوم اجتماعی و خط‌مشی‌گذاری همچون دو بال این توسعه دولت مدرن عمل کرده‌اند. در طی دهه‌های نخستین قرن بیستم، خطوط کلی رابطه‌ای میان خط‌مشی عمومی و علوم اجتماعی ترسیم شد و این خطوط حدود یک قرن پابرجا بود؛ این نوع رابطه که با دوران گسترش و بسط ساختاری دولت‌های ملی اروپای غربی و امریکای شمالی در اواخر قرن نوزدهم و نیمه نخست قرن بیستم، پدید آمد و بعدا صورتی از آن به دیگر نقاط جهان گسترش یافت، با ظهور جهانی‌شدن دچار افول شد. دامنه و حوزه فعالیت‌های علوم اجتماعی و خط‌مشی‌گذاری عمومی، دوشادوش  توسعه دولت ملی گسترش یافت.

بهره‌گیری از دانش علمی و اجتماعی در پشتیبانی از صلح و رونق (یا حداقل پایان دادن به جنگ و فقر)  و به‌کارگیری دانشمندان برجسته‌ی علوم اجتماعی در چرخه‌های خط‌مشی بر به‌کارگیری خط‌مشی عمومی عقلایی و علمی دلالت می‌کرد. بخش مهمی از مشروعیت علوم اجتماعی در این دوران از مشارکت آگاهانه آن در محیط خط‌مشی عمومی یا ملی حاصل شد. هرگاه هم علوم اجتماعی و علم در این مسیر ناکام می‌شدند، مورد مذمت واقع می‌شدند؛ لورا اسپلمن در بنیاد راکفلر گفته بود: «تمام کسانی که برای هدف عمومی رفاه اجتماعی کار می‌کنند، از ناآگاهی و بی‌دانشی‌ای که علوم اجتماعی فراهم می‌کند، خجالت‌زده هستند. مهندسانی که در علوم فیزیک یا شیمی پیشرفت مکفی نداشتند نیز چنین هستند». این گزارشی از این واقعیت است که علوم اجتماعی در صورت  فقدان ‌پیوندی مقبول با جامعه و سیاست، دچار بحران هویت و مشروعیت شده است.

در جریان بین‌المللی شدن علوم اجتماعی در حوالی دهه‌های 1960 و 1970، کشورهای جهان سوم و از جمله کشور ما، علوم انسانی و اجتماعی در قالب دیسیپلین‌ها/رشته‌ها گسترش کمی قابل ملاحظه‌ای پیدا کردند؛ اما این تکوین و گسترش از ابتدا هم در  پیوند با خط‌مشی و مسائل و واقعیت اجتماعی نبودند. در کشورهای جهان سوم، هم به‌خاطر نوع ورود و گسترش علوم اجتماعی و هم به خاطر دولت‌داری و حکمرانی ضعیف در این کشورها، از ابتدا چنین نسبت مستحکمی میان علوم اجتماعی با خط‌مشی و مسئله پدید نیامد. به همین سبب هم بوده است که از همان آغاز طرح توسعه تا عصر جهانی شدن، برخی دولت‌های غربی، نهادهای بین‌المللی پساجنگ و سازمان‌های مردم نهاد و بشردوستانه بین‌المللی کوشیده‌اند که نقش برجسته‌ای در گسترش دانش های آکادمیک و علوم اجتماعی و تأسیس و تقویت حکمرانی خوب در این کشورها ایفا کنند. رشد و گسترش و مرتبط بودن علوم اجتماعی و یا هر نوع و صورتی از دانش، ربط وثیقی به دولت‌مداری و حکمرانی قوی و خردمندانه دارد.

فقدان حکمرانی قوی، بی‌توجهی به طرح و چارچوب سیاسی علوم اجتماعی و حاکمیت الهیات سیاسی بی‌مسئولیت نسبت به امر اداره و عمل سیاسی-اجتماعی مجموعه‌ای بودند که  انقطاع میان علوم اجتماعی، خط‌مشی‌گذاری و مسائل سیاسی-اجتماعی در جهان سوم و خاصتاً ایران را تشدید کردند. در  آغاز قرن بیست و یکم، با دگرگونی ساخت سیاسی دولت-ملتی به سوی ساختی  جهانی-شهری، رابطه‌ی دولت، علوم اجتماعی و خط‌مشی‌ عمومی درگرگون شده است و موجودیت‌های سیاسی نوظهوری تحلیل و تدوین خط‌مشی را برعهده گرفته‌اند و علوم اجتماعی متعارف را پس زده‌اند و دانش‌های میان‌رشته‌ای و پسارشته‌ای را برای اتصال سیاست، دانش و خط‌مشی جهانی-محلی (شهری) فراخوانده‌اند. در ایران علوم اجتماعی و فرایند خط‌مشی‌گذاری خطوط موازی و حتی متباینی را طی کرده‌اند و این اتصال در قرن بیستم هم برقرار نبوده است. بازخوانی تاریخی این نسبت در دولت‌های قدرتمند پیشرو و دولت‌های تابع آن‌ها، می‌تواند یکی از اصلی‌ترین موضوعاتی باشد که ضمن احیای علوم اجتماعی (یا هر صورت دگرگونی از دانش) آن را به میانه میدان آورده و ضمن مسئولیت‌پذیر نمودن آن، آن را یاریگر طرحی نو در سیاست سازد. چنین مطالعه‌ای توسط دانش اجتماعی، می‌تواند سبب شود که درک کنیم که چه اتفاقی رخ داده است و هم راهی را برای سازنده ما بسازد.

  • ناتوانی علوم انسانی و اجتماعی ایرانی از گفتگوی جهانی

عموماً در سخن گفتن از عقب‌ماندگی علوم انسانی-اجتماعی به ضعف در آموزش علوم انسانی استناد شده است؛ عدم ترجمه و مطالعه‌ی متون اصلی و کلاسیک، برنامه‌های آموزشی ضعیف، نامناسب بودن و عقب‌ماندگی سرفصل‌ها و محتواهای درسی اشاره می شود. با این وجود در طی سال‌های اخیر، شاهد ترجمه بسیاری از متون کلاسیک علوم انسانی –اجتماعی بوده‌ایم و از جنبه‌های مهارتی و کیفی شاهد ارتقای نسبی کیفیت آموزش بوده‌ایم. اما باز هم چه از منظر پیشگامی و طرح نظریه‌های نو در علوم انسانی-اجتماعی در سح جهانی و چه از حیث ارتباط با عمل سیاسی و دولت تفاوت چندانی نسبت به گذشته حاصل نشده است. در حالی که نظریه‌پردازانی از کشورهای جهان سوم (یا سابقاً جهان سوم؛ ترکیه، شمال افریقا، کره جنوبی و ..) در حوزه‌های مختلف علوم اجتماعی ظهور پیدا کرده‌اند و آرای آن‌ها شهرت بین المللی پیدا کرده‌است، اما ما تقریباً از این حیث هم شاهد هیچ نوع نظریه‌پردازی ایرانی نیستیم. به‌طور ساده و خلاصه، به‌ندرت حرف قابل توجهی از زبان علوم اجتماعی ایرانی شنیده شده است که در سطح جهانی گوش شنوایی پیدا کرده باشد. در بهترین حالت، علوم اجتماعی-انسانی ایرانی سعی کرده است که همین نظریاتی را که وجود دارد را بفهمد؛ اما در آن شاهد هیچ خلق جدیدی نیستیم که چیزی برای آموختن در خود داشته باشد و بر این اساس اصولاً نتوانسته است که وارد دیالوگ جهانی شود.

عدم درک موقعیت‌مند و سیاسی از علوم اجتماعی سبب شیوع فهمی معرفت‌شناسانه از دانش شده است؛ برای نمونه، در یکی از کلاس‌های آسیب‌شناسی اجتماعی استاد با 6 رویکرد مختلف یک مسئله اجتماعی را تحلیل کرده بود و در همه موارد دولت را مقصر پیدایش ان مسئله دانسته بود؛ در حالی که رویکردهای تحلیل شده در مواردی متخالف و متعارض بودند؛ اما درک معرفت‌شناسانه از علوم اجتماعی در ایران، ان را به ابزاری برای مخالفت و موافقت له و علی این و آن تبدیل کرده است.  مختلف و   تمرکز روش‌شناسانه و معرفت‌شناسانه به سبب دوری علوم اجتماعی از واقعیت‌های اداری-سیاسی ایرانی و همچنین عدم مشارکت واقعی در تحلیل و حل مسائل در نهادهای جهانی، علوم اجتماعی ایرانی را دچار درک انتزاعی و فارغ از واقعیت تاریخی-اجتماعی ساخته است. عدم مواجهه با عمل و مسئله، موجب شده است که هیچ‌ نوع خاص‌بودگی و درک عملی که موجب بروز خلاقیت و نوآوری نظری شود، پدید نیاید. از آنجا که علوم اجتماعی نتوانسته است که با سیاست و جامعه ایرانی همکاری عملی پیدا کند، سخن او درباره سیاست و جهان نیز یا شنیده نشده است و یا شکل مخالفت ایدئولوژیک چپ‌گرایانه با جهان پیدا کرده و یا راست‌گرایی لیبرال و پذیرش غیرانتقادی واقعیت جاری جهان در آن به بخشی از پروژه نفوذ قدرت‌های استعماری تعبیر شده است.  مشارکت در سیاست و مسئله ایرانی و مشارکت در سیاست جهانی، می‌تواند راهی باشد که دیالوگ جهانی علوم اجتماعی را بگشاید؛ دیالوگی که می تواند برای سیاست و جامعه ایرانی و حضور ان در جهان راهگشا باشد و آن را از دوگانه‌ی انزوای مطلق و هضم کامل برهاند.

عضویت کاربر

بازنشانی کلمه عبور